دختر ارديبهشت
همهچي، خودم، خودت، خودش
نشستهام و همه سالهاي زندگيام را زير و رو ميكنم...
يه چيز با ربط: گمان كرده بودم هر وقت دست راستت را بالا ميبري، يعني ميبري پيش خدا، يعني در محضر تمام ستارهها حرف ميزني، تو ميگويي و خدا ميشنود و ماه مينويسد. انگار من هم دارم به نميدانمهاي تو و نميدانمهاي خودم ايمان ميآورم صبر كردم تا همه بهشت تمام شود، بعد از اين همه نميدانم بگويم ولي انگار بهشت تمام نميشود! يه چيز باربط: يه چيز بي ربط: يه چيز ديگه: هميشه فكر ميكردم، خدا بهشت را ساخته كه من باشم، فكر ميكردم، مجبور شدهام كه بيايم زمين به هواي سيب چشمهايت، خدايم اينجا را كرده همان بهشت، همين زمين را ميگويم، همين زمان را ميگويم، ارديبهشت را ميگويم... اگر همه معادلههاي عاشقي خدا با زمين بهم بريزد، من كجا بايستم، روبه كدام قبله نماز بگذارم، از كجا خداحافظي كنم، در گوش كدام ستاره از عاشقيهايم نجوا كنم؟ گه گاه دستم را كنار ميگذارم كه آخرين جاي انگشتانت يادم نرود! ميداني اگر دنيا دست من همه فصلها را مينوشتم بهشت، بهشت، بهشت! كه من هي به دنيا بيايم و تو هم هي بماني...
يه چيز بير بط: يه چيز ديگه: دلم تنگ شده، براي يه قدم زدن طولاني توي همه خيابانهاي دنيا، نه! فقط خيابانهاي آشنا و غريب تهران ... دلم تنگ شده براي قدم زدن با حضور دستت! براي رد شدن از اين خيابانها كه برزخاند و بهشت ميشوند در انتها با تو! كه بگويم دلم هوايي شده تا يك قاب خالي بردارم عكس تو را كنار زندگيام بچسبانم...
يه چيز با ربط: يه چيز بي ربط: تمام چهار ديواري ذهنم از ذهن تو پر است، نه از حرفهاي تو و نه از دوست داشتنت و نه از عشق نيمه تمام هميشگي و بي بند وبارت!
يه چيز با ربط: يه چيز بي ربط: میرود جایز نیست. او رفت... يه چيز با ربط: از همه دوستان خوبم كه بودند و آمدند و گفتند ممنونم! و ديگر اينكه: اول آرزو میكنم برای همه، كه عزیزانشان به ویژه پدر و مادر تا وقتی هستند سربلند و با عزت، زندگی كنند و وقتی خدا دلش امانتيش رو بخواهد كه تحمل و قدرت ما زمينيها زياد شده باشد... يه چيز با ربط ديگه: ناگاه و شاید هم به جا و به هنگام صعودی غریب و باور نکردنی اتفاق افتاد (نادر ابراهیمی) چقدر خوبه كه لازم نيست خودم رو خفه كنم تا اينجا عنوان بنويسم، اين عنوان داشتن هم چيز مسخرهاي... خيلي مسخرهاس كه تمام تلاشت براي داشتن يه عنوان باشه و بعد همون عنوان همه چيز رو خراب كنه بي اجازه! ميداني تمام سهمم از كودكي ، تمام سهمم از آينهي سياه چشمانم را به تو بخشيدم و تو ندانسته و خواسته ترسيدي سياه بخت شوي! حالا من از همان شب تصميم گرفتم چشمهايم را ببندم تا شب و روز همرنگ شود..
باز هم با ربط: يه چيز بي ربط: از ديشب دلم ميخواست بنويسم. نه از پريشب. نه از شب قبلش. راستش نميدانم از كي بود شايد از روزهايي كه در تقويم هيچ خدايي ثبت نشدند...
من هميشه دلتنگيام را در حضورت حس ميكنم، در تمام بودنت، در تمام بوسيدنت، من هي دلتنگتر ميشوم! و هي نزديكتر كه ميشوم ميبينم باد دلتنگي مرا با خودش نميبرد، باد كه نميتواند اين همه دلم، اين همه شب، اين همه چشم، اين همه آتش را ببرد و نبيند و نسوزد، باد دلتنگيام را با خودش نخواهد برد. راستي تازگي تو را هم هوس ميكنم، تو را، دستانت رو و تك تك انگشتانت! اين روزها كسرهي آخر اسمم را دلم خواست
يه چيز باربط: يه چيز ديگه:
آنقدر مینویسم که اهلی من نه، اهلی این کلمات شوی و برگردی ،اهلی من نه، اما اهلی خدا شوی و بماني
به شکایت شروع به نوشتن کردم که زان یار دلنوازم شکریست با شکایت، دیدم نه؛ شکوه و گلایه رسم عاشقی نیست، دیدم بختم جز اینقدر نیست، تو را دوست دارم پس مینویسم
مينويسم برای همه این صفحاتی که گاهی حتی یادشان میرود برای تو شروع شدند، برای تو سیاه شدند، برای تو آبی شدند، برای تو سفید شدند، برای تو پاک شدند، برای تو خط خطی شدند...
حالا هستی یا نه من عاشق تو هستم و عاشق اینکه عاشقِ تو باشم و عاشق نوشتنم برای تو.. عاشق به یاد تو بودن، عاشق باز بی هوا بوسیدنمان...
نوشتم که بگویم دلم برای باران تنگ شده و برای تو
و نفهميدهام هنوز چه قراري گذاشته ايد تو و باران با هم كه باران می آید و تو ميآيي و مينشيني وسط چشمهايم مثل باران...
دلم برای شعر تنگ شده و برای تو،دلم برای سازم تنگ شده و برای تو
و نفهمیده ام هنوز من که چه سری است میان تو و شعر... تو و ساز ... تو و حافظ
كه من ميبينم و ميخوانم و ميشنوم،دلم هواي تو ميكند!
و من نميدانم چيست در هواي تو و حوٌاي دل من كه نه گاه به گاه،بلكه هميشه،هر روز،هرگاه ميآيد و بهانه ميگيرد تو را
ميداني رفيق؛ تو كه رفتي خدا آمد و جاي سرانگشتان تو بر گردنم را بوسه زد تا خوابم رفت و بعد دلم بيشتر هواي تو كرد!
رفیق همه روزهای بودنم این روزها و این همه انتظار برای اینکه ماضی هایم، آینده هایم حال بشود و تو را ببینم را یادم نمیرود....
و آن موقع ها که می نوشتم از کلمه ها و دوست داشتن، از سه تا آرزویی که ميخواستم بشود داشتن و نداشتن تو با هم و فکر می کردم چون کم دارد یکی، پس برآورده نمی شود را يادم نميرود
و حالا كه همان آرزويم از بين آن همه دسته سه تايي برآورده شده را هم يادم نميرود!
آن موقع ها که از حسودی ماه و ستاره به دوست داشتنم می نوشتم و فکر نمی کردم یک روز بیاید کسی جز مادر که بشود کمتر از خدا دوستش داشت را يادم نميرود- انگار تو را یادم رفته بود-
و فکر نمیکردم یک روز تو پیدا شوی و بیایی و همه زندگیام بشود مال تو و تو آرام بخندی و من نفهمم كه زندگيام را زير و رو كردي...
همين ديروز را هم يادم نميرود که مطمئن بودم رفتهاي و فکر ميکردم خدا با من شوخي دارد که زمين و آسمان و شعر هم قسم شدهاند که تو بر ميگردي... و حالا امروز است و تو هنوز نرفتهاي و من اين را هم يادم نميرود!
آن شب كه نشسته بودم و زمزمه ميكردم كه شنبه ميآيد و تو نميآيي را يادم نميرود... و حالا تويي و شنبهاي كه ميآيد و تو را مي آورد براي همه 8 روز هفتهي من را هم یادم نخواهد رفت!
تو بهانه نداری که من را داشته باشی و یا چه فرقی می کند نداشته باشی و من همه بهانه هایم شده داشتن تو...
راستي اين روزها من نه با ياد چشمان تو، با چشمان تو ميخوابم.. خيره و نا آرام و هنوز مهربان
یه چیز با ربط تر:
این روزها
دلم يه بره ميخواد كه همه علفهاي هرز و درختهاي بائوباب سيارهام رو بخوره و فقط گلم بمونه....
یه چیز بی ربط:
شونه به شونه ميرفتيم من و تو تو جشن بارون/ حالا تو نيستي و خيس چشماي من و خيابون
-انگار همه سالهاي زندگي ام شده همين سالهايي كه گذشت و شايد هنوز نگذشته،شايد اصلا نگذرد-
باشد نشستهام و ماهها را زير و رو ميكنم.. روزها را قاطي ميكنم... ساعتها را هم كه ميشمارم همهشان ميشوند ساعت تو و حافظ تو، صداي تو، چشمهاي تو و خاطره تو!
انگار دارم همهي خودم را زير و رو ميكنم، قبر ميكنم، خاك ميريزم، روي خودم و همه خودم اما هي تو و خدا و خاطراتم سر در ميآوريد با هم!
خدا كه بوده و رفته و آمده و هست، ميماند تو و خاطراتم...
اما آنقدر در تو غرق شدهام كه خودم را گم كردهام،آنقدر در خودم گم شدهام كه خدا را فراموش كردهام...
گاهي مثل الان حس ميكنم كه فرسخها از خدا و خودم و خودت دورم... گاهي مثل ديشب،با تو يكي ميشوم و خدا براي خوابم لالايي ميگويد...
گاهي مثل اين روزها مينشينم و ميشوم زمزمهي ديروزها،پريروزها، بهار، زمستان،پاييز... گاهي مثل همين چند شب پيش ميشوم هيچ،تهي،خالي اما باز پر از تو...
گاهي مثل شبهايي كه نخوابيدهام و صبح شده و سحر شده،كارم شده پيدا كردن ستاره خودم و چسباندنش به ستاره تو كه از همه پر رنگ تر است... گاهي هم از تو چه پنهان،با خودم، با گلم،با سازم،با قابم، با كتابم،با حافظم، جاي تو حرف ميزنم...
گاهي نماز كه ميخوانم تو ميشوي همه ”حسنة“ دنياي قنوتم، گاهي نماز كه ميخوانم من ميشوم همه ”والضالين“ ايستادنم... –و من نميدانم هنوز چرا در همه تو خدا ميبينم و خودت نميبيني-
راستش آمدم بگويم، كاش نيامده بودي، بعد هنوز جمله تمام نشده بود،ديدم كاش آمده بودي، كاش زودتر آمده بودي، از همان اول كاش فقط خدا آمده بود و تو آمده بودي و من گناه كرده بودم با تو .. از اولين گناهم تا الان... كاش همه سيب و گندمم به هواي حواي تو بود...
آمدم بگويم، من را،تو را، چه به خدا... ديدم خدا همه كارش شده عاشقي من، شده ندبهي من، عهد من و نا اهلي تو...
آمدم بگويم، اين حرف ها قديمي شده... اين روزها بايد برگردد هر كسي به سياره خودش تنها... شازده كه باشي خريداري ندارد... ديدم اين روزها مهم نيست كه من شازدهام يا نه، سياره دارم يا نه.. مهم اين است كه تو شدهاي همه گل من...
آمدم بگويم، من ديگر نيستم، من ديگر بازي نميكنم، من خسته شدم.. ديدم بازي را من شروع كردم يا تو فرقي نميكند، مهم اين است كه من آمدهام ببازم...من آمدهام به تو ببازم، من فقط بازي ميكنم تا آخرش...
همه اينها به كنار اين روزها هي مينويسم تو.... هر جا كه رفتم،آمدم، نشستم،خواندم،بودم، ايستادم، نوشتم تو و هي تو را پاك كردم... اما باز سر در آوري... خط زدم، پاره كردم، مچاله كردم، اما باز سر در آوردي... تمام شده همه جوهرم، همه مدادم، همه خودكارم.... اما باز تو ماندهاي اين وسط دلم تنها....اين روزها دلم براي روزهاي عاشقيام تنگ است و براي تو
خوب كه مرا نگاه كني،خودت را ميبيني و تو ميترسي از من و بودن و دوست داشتنم
من هي مينويسم تو... تو هم يك بار شده بخوان مرا....
يه چيز بي ربط:
اين روزها زندگيام شده: توي كه رفته است،تويي كه رفت، تويي كه آمد، تويي كه مانده است،تويي كه ميآيد، تويي كه ميماند تا هميشه، تويي كه ميايستد، تويي كه ميخوابد، تويي كه حرف ميزند، تويي كه ميخندد، تويي كه گريه هم كرده است،تويي كه نگاه ميكند،تويي كه خيره نگاه ميكند،تويي كه همه زندگيات را نگاه ميكند،تويي كه تمام زندگيام را زير و رو كرده است...
يه چيز ديگه:
تو زود رفتي
يا من دير رسيدم
مبادا
كوهها
زودتر از ما به هم برسند
-كيوان مهرگان-
و حالا كه روي هفت آسمان قول دادهاي، ستارهها كه چشمك ميزنند يادت ميافتد، خورشيد كه ميتابد يادت ميافتد، باران كه ميبارد يادت ميافتد، كه يك شب دست راستت را بردهاي بالا، يادت ميافتد كه اولش يك نيمه شب شايد ساعت 2 بعد از نيمه شب، بعد يك ظهر، بعد يك صبح، بعد يك عصر و يعني تمام پنج وعده دست راستت را بردهاي بالا و گفتهاي ميمانم و به اين زوديها از پيش دل تو نميروم.
و من نميدانستم روزي ميآيد كه كسي باران نبيند و خدا را يادش برود
و من نميدانستم رنگها براي من رنگين كمان ميشوند و براي تو يا سياهند و يا سفيد...
و من نميدانستم ابرهاي براي من بارانند و براي تو يا آفتاب ميشوند و يا سايه...
و من نميدانستم خوابها براي من تعبير عاشقي و زندگي، تعبير تو و درياي جنوب را دارند و براي تو يعني همان ساعات آرام باقي تا ساعات ديگر... فقط ميآيند و ميروند بدون همهمه! سياه و سفيد..
و من نميدانستم حافظ و تسبيح براي من فقط فال آمدن و كمي دير آمدن تو را دارد و براي تو كمي شعر است و كمي سرگيجه...
و من نميدانستم اين اشكها براي من و دلم ميريزد به جرم گناه نابخشودني من با دلم و تو فقط بهانه داري كه باز بخندي...
و من نميدانستم عطر آويشن و دريا براي من يعني حسين پناهي و خسرو شكيبايي و سيد علي صالحي و من و تو ...و براي تو يعني عطر آويشن و دريا...
و من نميدانستم هر چقدر هم نويسندهي خوبي باشم، تو هم از من كتاب بنويسي، ساعتها هم بنشينم، سرمشق خوشبختي را روزي 12 بار هم بنويسم، انگار تو سواد خواندن من را نداري...
و من نميدانستم رابينهودي با دماغ پينوكيو، چشمهاي مرا هم كه بدزدي، از جنس دروغ است و براي تو روا نباشد چنني نگيني به دست اهريمن...
من نميدانستم تو رنگ زندگي هم بگيري، قابت هم بكنم، نميماني و من رنگ زندگي هم بگيرم، لب طاقچه عادت من را يادت ميرود...
و من نميدانستم هر چقدر هم حوا شوم، تو آدم نميشوي
"خانهام ويران شد، سقفها بر سرم آوار شدهاند، حال ديگر ماه را ميتوانم ديد"
حرمت نگه دار!
كاش ميشد دوستت نداشتم
فكر ميكردم حتي به هواي تو هم كه بيايم و قدم بزنم ولي روسريهايم كه رنگين باشد، سيب كه داشته باشم و عطر نرگس، بوي بهشت ميدهم، ارديبهشت كه شود در را باز ميكنند و صدايم ميزنند همان بالاها...
گمان كرده بودم با تو كه شعر ديدهام، حتما همين خيالات مرا برداشته كه از بهشت خدا يكسر آمدهام به بهشت تو...
اصلا تو كجاي معامله من و خدا آمدي؟ در هفت سالگي كودكيام نبودي، در 10 سالگي كودكيام هم نبودي، در 17 سالگي كودكي هم نبودي...
تو هيچ جاي اين معادله نبودي، هيچ جاي اين معامله روياهاي كودكي با بزرگ نشدن هم نبودي و الان روبهروي من نشستهاي!
ببينم نكند بزرگ شدهام كه خدا به خوابهايم نميآيد و تو گاه گاه هستي؟
نكند همه كودكيام را اشتباه رفته باشم، به هواي دل تو و حالا تو نباشي...
نكند يادمان بيايد ، من و تو براي هم زياديم!
نكند اين هر روز مرا خط بزني كه بشوي خودت!
نكند جاي انگشت خدا نشسته باشي؟
اگر دست من بود همه راهها را بزرگراه ميكردم كه به خانه تو برسد
اگر دست من بود همه آسمانها را بالاي سر تو سايه ميكردم
اگر دست من بود همه خورشيد ها را براي زمستان تو جمع ميكردم
اگر دست من بود همه سبزهها را براي راه تو فرش ميكردم
اگر دست من بود، تو را گم نميكردم...
از كجا معلوم شايد هم دست من باشد و خبر نداريم؟
با اين همه هي سعي ميكنم همه چيز را به فال نيك بگيريم، همه فالهاي حافظ را، بادها را ، بارانها را، نگاهها را، رفتنها را، آمدنها را...
يه چيز با ربط:
انگار پاييز كه ميآيد من يكسر عاشق ميشوم و ميآيم تا خود بهشت...پر باز ميكنم، پرواز ميكنم
من هم انگار راه خانهام را گم كردهام، كاش دستم را ميگرفتي!
تولد هميشه يك دنيا زيبايي و تجربه بوده و هست، چه تو به دنيا بيايي، چه من! اما تو كه ميآيي، من هم ميآيم...
قدم زدني كه تكرار نشده، كه من هم متنفرم از تكرار!
كه تو همان غير تكراري ترين اتفاقي.. كاش نگويم الان ولي ميگويم!
"كه تو همان غير تكراري ترين اتفاقي الان!"
و دنبال ريز ريز باران بگردم و خانهي دوست... امنترين جاي اينجا و نه براي ترس از خيس شدن كه حرمت دارد باران، براي بوسيدن تو زير باران!
دلم تنگ شده دنبال كتاب بگردم و در كتابها دنبال تو و هي بگويم كه اينجاي كتاب شبيه تو هست يا نه!
دلم تنگ شده براي تو در همهي اين دنياي مجازي، همه صفحات مجازي كه آمدم و تو را و او را تو خطاب كردم، دلم تنگ شده!
دلم تنگ شده براي ثانيههاي آرام آشنايي، سكوت که مادر فريادهاست و گاهي هم فرياد و گفت و گو كه معلوم نشود چه داريم زير نقابهايمان، اما من دلم براي صورت نقابدارمان هم گاهي تنگ ميشود
دلم تنگ شده براي تمام ترش و شيرينهايي كه تو دوستشان نداري و من...
دلم تنگ شده براي اينكه دست راستت را بالا ببري و قول بدهي براي هميشه نگاه گرمت براي من باشد كه سردم و زير قولت هم نزني... و من خوش باورانه ...
دلم تنگ شده براي چهار فصل رنگ لباست، آبي بپوشي بهار بيايد و باران، سبز بپوشي تابستان شود، سرخ بپوشي پاييز بيايد و باد، سفيد بپوشي برف بيايد و ...
دلم تنگ شده براي سفرهاي نرفته با تو، براي رفتن و نشستن زير درختان زيزفون و شاه بلوط نديده، كه ماندهاند منتظر، برويم و بنشينيم و يادمان برود كه آمده بوديم زيزفون و شاه بلوط را ببينيم...
دلم تنگ شده به ديدن غروب 43 بار در روز، به ديدن طلوع كنار همه درياهاي بخار نشده از گرماي حضورت! گاهي فكر ميكنم از هرم گرمايت، آبها كم كم تصعيد خواهند شد! چه برسد به من كه تو اين همه گرمي و دستان زمستاني من سرد!
ميداني انگار اين روزها نشستهام ميان تو و خدا، شايد هم تو نشستهاي ميان من وخدا! ميترسم از يك طرف كه بروم، دور شوم، از تو و خدا...
نشستهام كه باورت شود كه همه من شده، همه تو! شدم تو.. و دلتنگ با توبودن در خيابان، در اتاق، در خواب، در بيداري، در سجده، در وضو و نماز! همه جا... كه بايستيم، بگوييم: "اهدنا الصراط المستقيم"
كه ميتوانم در اين همه بودن و نبودنت، حضور و غيبتت، خنده را كه در زير پوست دستهايم، پاهايم، صورتم، چشمانم نميگنجد احساس كنم
ميداني اين روزها بايستيم به نماز هم كم است براي اين همه ...
راستش همه اينها را گفتم كه بگويم در حضورت هم دلم تنگتر ميشود ولي آرام!
اين قلب قفل خورده را انگشت چشمهاي تو باز كرد... حالا كليدش كجاست؟؟
1- هنوز دنبال نوشتن پايان داستان خوشبخت شدنمان هستم، لطفاً خط نزن انقدر...
2- گاهي كم باش، اما باش هميشه!
از هيچ كدام نه دلگيرم و نه مشوش و نه آشفته و نه حتي خوشحال كه ميشود بود!
فقط همه ذهنم پر است از تمام ذهن تو!
تمام ورقها، تمام آرامش و هيجان، تمام سردي و گرمي، تمام ساعتها،تمام نوشتنم هم براي خاطر توست
با اين همه گاهي تصميم ميگيرم بالا بياورم تو را و خودم را از آخرين نقطه نفس كشيدنمان با هم، اما پشيمان ميشوم زودتر از آنكه حتي بفهمم چرا ميخواهم بالا بياورم و چرا نه، دوباره هر دويمان را با هم قورت ميدهم...
گاهي هم سرم درد ميگيرد اما نه انقدر كه بنويسمش، اوضاع حتي بدتر هم بوده و من دوام آوردهام، بار اول دستم درد گرفت و يادم رفت، بعد هم چشمم درد گرفت و يادم رفت و الان نميخواهم كه يادم برود كه سرم درد ميگيرد گاهي، پس مينويسمش!
اعتراف ميكنم اگر طناب دار دستهاي تو باشد، به همه چي، به اولش، به اينكه از كجا شروع شد، به تمام دختر بچهاي كه بلد نبود حرف بزند و فقط توانست تو را نگاه كند و آخر سر هم تو را بلعيد با همه نگاههاي بچگيش در خودش... و آن موقع و هنوز نميدانست و شايد نميداند كه كجا ميرود و چه ميشود و چرا...
ميداند كه چيزي از تو براي او نيست و دلخوش است به تمام ديوانگيهايت، به تمام ديوانگيهايش!
اعتراف ميكنم كه دلتنگم براي دلتنگيهاي حتي يك طرفه تو! دلم ميخواهد همه حسم را عطسه كنم، چيزي شبيه آلرژي تو! اما...
اعتراف ميكنم به انگشتانت، به لبخندت و به تمام بوسههايت...
اعتراف ميكنم كه من و تو كم بوديم و كم هستيم، حتي ترس هم نداريم فقط من و تو كميم براي هم، كميم انگار، بهتر بگويم انگار من هنوز به قد تو اوج نگرفتهام...
بگذار كمي خودمانيتر بگويمت، من تمام روزهايي كه ميشناسمت را دنبالت گشتم، به نشانهاي، صدايي و تو آرام خوابيدي آرامِ آرام و ساعتهايي بودند كه اول ما را بزرگ كردند و بعد بردند به بچگي.. بعد من اتفاق افتادم براي تو و تو هنوز اتفاق محال مني!
بگذار بگويمت، كاش مرا ميخواندي گاهي، براي آن روزها كه ساكتم ميگويم...
كاش كمي بدتر حتي، اما از جنس زمين و زمان هميشه باشي....
بگذار بگويمت من تو را نه براي ديروز، نه براي فردا، براي همين الان دوست دارم و اين مرا هميشه بس است!
ببين آخر اين داستان قرار است من و تو خوشبخت شويم!
كاش تو را به من عيدي ميدادند هر سال تا هميشه
يه چيز با ربط ديگه:
تو به من پاييز و زمستان و حتي بهار و تابستان را بدهكاري و به روي خودت هم نميآوري... راستي جاي من كجاست؟؟؟
هستم، كمي كمتر، گاهي شديدا بيشتر، اما هستم و نه فقط در سوگ سفر پدر كه شايد به هنگام بود، بلكه غرق در خودم! پس ممنون از همه حضورها
يه چيز بي ربط و باربط:
اين عيد كه ميرسد، بهار كه ميشود، خنده كه ميزند آسمان و خاك و باران، آرزو ميكنم بهتر از بهار و تابستان و پاييز و زمستاني كه گذشت باشد... خيلي خيلي!
رفت و چیزی از مرا هم با خود نبرد، فقط شناسنامهاش را بهمن 87 باطل كرد، شناسنامهاش رفت..
ولی انگار برد، تمام نام پدر را كه 25 سال بالای سر من خودنمایی میكرد را برد...
قصه خدا كه شروع شد، همش بود، خدا بود و باران بود، اما قصه دل من یكی بود و یكی نبود و آن یكی دوم كه نبود، پدر من بود...
و آسمان بارید و دل من هم...
هشت روز است كه بغض گلویم را میفشارد و سرازیر میشود و باز خودش را یه در و دیوار این خانه میكوبد...
هشت روز است كه برای دردهای هفت سالهات به سوگ نشستهایم...
هشت روز است كه لباس عزای نبودنت را به تن كردهایم..
هشت روز است كه هنوز در باورمان نمیگنجد یگانه پدرمان نباشد...
هشت روز است كه برای آرامشت دعا میكنيم...
هشت روز است كه سلامتی بعد از هفت سال...
هشت روز است كه خانه و تخت تو را از ما ميخواهد و ما چيزي نداريم جز شرمندگي...
هشت روز است كه مسير خانه تا خانهي جديدت، مسير ما شده، مسير بچههاي بي توي خانهي ما...
هشت روز است كه ميبينم نبايد دنبال بهانه آرام شدن بگردم، تو كه نباشي، نبايد آرام باشم...
هشت روز است كه هي باران ميبارد و من نميدانم چرا با دل من سر لج دارد...
هشت روز است كه يادم هي ميآيد و ميرود...
هشت روز است كه درد چشم چپم يادم نيست
هشت روز است كه طعم بغل كردن و بوسيدنت بعد از آنكه خوابيدي براي هميشه به لبان و آغوشم مزه داده...
هشت روز است كه درد بی درمانم شده نبودن تو و نه چیز دیگری...
از همه از نسيم مهربان، از يه دوست خوب، از حي سبحان، از ققنوس، از راحيل (مدافع خون پدر)، از سمانه، از آرامشگر خيال، از سيد، از مهربان، از نيلوفرانه، از مجتبي، از منصوره، از مریم دل آرام،از رستگاری، از یه هدفون آویزون، از مهدی، از همت، از حاج آقا چغندر همراه، از (توحید)، كار بزرگ شما را خدا ارج مينهد و تحسين ميكند و اينجاست كه ميگويد: فتبارك الله احسن الخالقين، من كه بندهي هميشهي اويم، زبانم قاصر است....
از همه كساني كه اينجا نبودند اما بودند: محمد، سميرا، فربيرز، معصومه، مانا، شادي، ماني، اميد، لبخند،سورنا، سعيد، سامان، كيوان، بهناز، الناز، زلال، مريم، زهرا، سارا، مريم، بهزاد، سميه، حنيفه، ستاره، مهرداد، شروين، محمدعلي، كميل، هانيه، معصوم، مصطفي، علي، مهشيد، اكبر، حامد، مينا، شيما، سيما، ليلا، احسان، امير، پروانه، مديرم و همه همكاران و دوستاني كه حتي اگر حافظه اين چند روزهي من ياري نكند، آنها را يادم هست و خواهد بود...
دوم همه رفتگان شما هم قرین رحمت الهی..
سوم امیدوارم بیايم و برای شما و شادی هاي شما بنویسم...
چهارم خواستم بدونيد اون چیزی كه باعث میشه امثال من همچنان سراپا بمونن و بیان و بنویسن، بعد از لطف خدا و صبری كه اون میده، وجود عزیزانی مثل شماست...
باز هم ممنون از همتون!
الان تمام حسم تهي بودن و بي رنگ بودن!بي رنگه بي رنگ..
چقدر بده كه نميتونم هيچ لباسي بپوشم همه رنگاش رو بلدي! و نميتونم بيرنگ بيرنگ محو بشم، تصعيد بشم!
همه عددها رو هم بلدي مثل همه آدم بزرگا!
و من چقدر كوچيكم...
چقدر...
نه عدد بلدم، نه بزرگ ميشم...
تا همين پريروز براي كم شدن 0.75 نمره انشا گريه ميكردم حالا نشستم براي رد نشدن تو تو امتحانات، براي نسوختن تو زار ميزنم...
ميبيني فقط موضوع عوض شده، وگرنه من همونم، گريه هم همونه!
سرم گيج ميره، دارم ميافتم زمين، تقريبا از پريشب كه عاشق شدم، از همون موقع احساس لحظه و پريشوني و آشفتگي كردم...
همون موقع بود كه از طعم شور اشك و تنهايي روي لبام و سردي انگشتام و تنم برات نوشتم،فكر كنم همون موقع بود كه لبام خشكي زد... شد درياي نمك!
همون موقع بود كه تمام ورقهاي دستم رو برات رو كردم...
گفته بودي، حواسم باشه، گفته بودي يه ماهي گير كه مي خواد شاه ماهي بگيره، همه طعمههاشو با هم تو قلاب نميذاره، لااقل طعمه خوب خوباشو نگه ميداره... اما انقدر دوستت داشتم كه به هيچ طعمهاي فكر نميكردم...
من رها دوستت داشتم، دوستت دارم، دوستت خواهم داشت، رها مثل خدا، مثل مامان...
بدون هيچ فعلي، گاهي حتي عاشقانهتر بدون هيچ صفتي!
و تو نميدونم كي خواهي فهميد كه كسي مثل من دوستت نخواهد شد، شايد هيچ وقت، مثل من كه هيچ وقت نميفهمم كسي مثل كسي دوستم ندارد...
از همون شب تا حالا، همه خيابونا، كوچهها، اتوبانها، پاركها، ميدونها، مغازهها شايدم شهرها، بوي آويشن ميدهند و طعم اشكهاي مرا...
و كسي حرمت اشك مرا نگه نميدارد!
-ميگن اشك آدم موقعي مياد كه يا چيزي رفته باشه تو چشمش يا چيزي از چشمش بخواد بياد بيرون! من چه كنم كه انگار سالها قراره آب از چشمام بياد.... چشمام سرما خوردن!-
از همون شب تا حالا من عاشق دستگيره در و شيشه ماشين شدم! عاشق...
از همون شب تا حالا هوايت را گم كردهام، از همان موقع كه بوي غريبي و دوري دادي... بوي خيابانها و پلاكهايي كه تو را با من نديدند!
از همون شب تا حالا خوابم نمياد از وقتي رفتي كه دور از چشمهاي هميشه بيدرام بخوابي...
گشنم هم نيست از وقتي نيستي تا نگاهم سير از چشمهايت شود..
موافقي ديگر؟
و حرف آخر اينكه:
تو كه مرا نمي گذاري
پس بردار و برو
يه چيز با ربط:
نه نرو!
صبر کن قرارمان این نبود!
بايد سكه بیندازیم اگر شیر آمد: تردید نکن که دوستت دارم، اگر خط آمد مطمئن باش که دوستت دارم.....
صبر کن سکه بیندازیم، اگر دوستت نداشتم آنوقت برو!!
تو بارون كه رفتي شبم زير رو شد، يه بغض شكسته رفيق گلوم شد!
دروغه،اين روزها چيز بي ربطي وجود نداره، همه چيز ربط داره به تو!همه چيز....
از آبان و آذر. از تمام پاييز دلم ميخواست بنويسم. اما همش بهانه بود. بهانه باران و برف بود كه باشي. بهانه كتابهايت كه برداشتم تا باشي. بهانه تمام طعمهاي آويشن و رنگها!
همش بهانه بود و من سعي ميكردم دست دلم بهانه شكستن ندهم. ميترسيدم يك روز من بميرم آخر و روي پل صراط يقهام را بگيرد كه تو مرا شكستي!
دستش بهانه شكستن ندادم. اما تا آخرش بهانه جرات دارد. بهانه لذت دارد تا آخرش... بهانه دارد براي من و حرفي ندارم كه بگويم و من كم آوردم!
از همان شبها بود كه گير داده بودم به دلم و گلم ....
همان موقع كه خطهاي در هم و برهم ذهنم را ديدم و گفتم مهم نيست. خط است. صاف ميشود. پاك ميشود. اما نه صاف شد. نه پاك شد و نه بدتر از همه، خط بود. هيچ چيز نبود جز بهانههايي كه براي تو شروع شدند و با تو تمام!
خطي از اولش هم در كار نبود، دچار بيماري توهم تو شدم! دچاري بيماري كسره تو!
همه چيز شوخي شوخي شروع شد، تو پرسيدي كه من دچار شدم و من گفتم دچار چيست.
اين روزها كه هنوز ننوشتهامشان تو نميپرسي و من ميگويم كه به اندازه سالهاي عمرم دچار شدم!
نه ! اشتباه شد
من بازيگر نقش دچار شدم
نميدانم شايدم من خود دچار شدم...
چيزهاي زيادي است كه ميدانم نميدانم، اما اين روزها و اين شبها برايم مهم نيستند و تو ميگويي ادامه بده و من آنقدر دلم برايت تنگ ميشود، آنقدر دوستت دارم كه نميدانم هنوز خودم را ادامه بدهم، تو را ادامه بدهم و يا نوشتنم را، شايد هم منظورت سه نقطههاست!
اين روزها و شبها نامم پرنده شده و هي مينشيند لب دلت و من حسودي ميكنم تازگي به كتابت... اما نه چيزي را كه دل نيست دلبستگي نشايد
دل خوش ميكنم به فردا، به حضور و غرق شدن...
و دلخوشم كه چشمهايم از گذشتههاي دور تا حالا خواب بماند، براي اينكه صبح با بوسه تو بيدار شود...
و دلخوشم تا براي اتاقم طاقچه درست كنم تا گلدان كاكتوسم بتواند هوا بخورد و گلدانم كاكتوسم هم تو را به ياد من و من را به ياد تو ميآورد!
منو تو فرق داريم بيشتر از همه فاصلهها و من به روي خودم نميآورم
و بي تفاوتي تو را هم به همه اين فرقها به فال نيك ميگيرم تفال ميزنم از شب يلداي چشمانت تا الان!
يلدا را هم دوست دارم يلدا، فال حافظ و تو!
يه چيز با ربط:
مهم نیست
من كه برای معامله نیامده ام
اصل مهم این است
كه هنوز تمام راه ها به تو ختم می شوند
وتو در جیب هایت تكه هایی از بهشت را پنهان كرده ای
نوشتن
فقط بهانه ای است كه با تو باشم
اگر چه
این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند...
يه چيز بي ربط:
لازم دارم، لازم دارم يه چيزهايي بنويسم، لازم دارم از حسي كه بهم ميگه خوشبختم بيشتر از همه شاپركها بنويسم
لازم دارم كه بگم بهانههاي كوچك خوشبختي براي من هميشه و گاهي كافيست!
لازم دارم از حس نبودن و نداشتن و نخواستن بنويسم...از ...
از حس بودن و هميشه بودن هم!
يه چيز ديگه:
دختر صفحه ی بعد سطر اول می نشیند
آن قدر منتظر تا به سطر دوم بیایی بی بهانه ، بگویی دوستت دارم و نقطه!
مرا ورق بزن
درخوابهايي كه هيچگاه ديده نميشوند، از بي وقتي، مدتهاست كه خوابم ميآيد و دوست دارم چشمهايم رو روي هم بگذارم و حالا حالا ها ساعت 6 نشود!
دلم خواب ميخواهد، خواب رنگي، خواب سياه و سفيد، مدتهاست كه خواب نديدم، خواب آلبالو و انار ميخواهم، خواب نسكافه و برگ!
ميداني ميترسم بلند كه ميشوم سرم را از روي پايت برداشته باشي و من بفهمم كه چقدر تنهاييم!
دلم دنبال جايي ميگردد كه خودش رو دخيل ببندد محكم به خدا،و غر بزند، زار بزند، التماس كند، دلم همش اين روزهاي غير تكراري دلتنگي خدا ميخواهد، خدا ميخواهد تا مرز بت پرستي. دلم ميخواهد اين روزها خودش را به خدا گره بزند...
دلم كوچكتر از بود و نبود شده، ولي وقت و حوصله دلتنگي هم ندارم...
گفته بودم نذر كردم بيشتر از 12 تا كه بگويم دوستت دارم و تو طاقت نياوري، باران ميبارد ولي تازگي هي دلم نميتواند كه بگويد، هي دلم رو در بايستي دارد، با تو نه ها! با خدا...
قهر كرده با من!
برميگردم، ساعت پشت سرم است و من گم شدم در راز روزهاي باقي مانده تا دوبارهي تو! من هميشه در گيرم با همه عقربههاي دنيا و اينكه هيچ ساعتي را نميتوان با دلتنگي تو حدس زد!
و تو انگار نميخواهي ببري مرا تا ته آنور دنيا و با صداي خدا برايم آواز بخواني...
چشمانت را كه هميشه هوس ميكنم
لبهايت را و گاهي بدتر از همه لباسهايت را!
و زير لب ميگويم كاش كتابت بودم وقتي شعر ميخواندي
كاش ليوانت بودم وقتي چايي ميخوردي
كاش...
كسرهي آخر اسمت را هم دلم خواست
بگذار اينجا را بلند بگويم: اين قصه نه سر دارد، نه ته!شبيه من است. مرا بلند بخند و گاهي مرا بخوان!
ساعتهاي گريه و هم آغوشي و دلتنگي ميشود:
"دلم، گلم، حرمت نگه دار كه اين اشكها خونبهاي عمر رفته من است" حسين پناهي
يه چيز بي ربط:
"نامهام بايد كوتاه باشد، ساده باشد
بي حرفي از ابهام و آينه
از نو برايت مينويسم
حال من خوب است اما تو باور نكن"
سيد علي صالحي
ميداني وقتي نخواهي حتي بقيهاش را بشنوي، بغض دلتنگيها تا ساعتهاي بي عقربه باز نميشود.
| Design By : Night Skin |

